بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

216

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

كز « 1 » دوست بيك جفا بريدن خامى است * سرتاسر عشق جمله دشمن كامى است « 2 » اذا كنت فى كل الامور معاتبا * صديقك لم تلق الذى تعاتبه « 3 » فعش واحدا اوصل اخاك فانه * مقارن « 4 » ذنب مرة و مجانبه اذا انت لم تشرب مرارا على القذى * ظمئت « 5 » و اى الناس تصفو مشاربه باز چون از عدم التفات آن مجلس « 6 » مىانديشيده‌ام و غايت انقباض و طول اغراض « 7 » او مشاهده مىكرده « 8 » و از ميلان طبيعت او برفض حقوق قديم و نقض عهود سالف « 9 » در حيات بدين شيوه فتوى داده است و علم بىنيازى بر آسمان ( بزد ده « 10 » ) و منجوق انار بكم الاعلى بر عيوق ( برده باخبرى شده « 11 » ) و از نبشتهاى او - كه در اطراف شهر چون گدايان محلت در بدر مىروند و چون زنان دلاله خانه به خانه مىگردند و اكابر و اصاغر از ملاعبه و مداعبهء ايشان بحظ اوفر فايز مىشوند - محروم ميمانده جايز « 12 » مىديده‌ام تحيتى « 13 » نانبشتن ، و بساط مباسطت در « 14 » نوشتن ، و سوابق حقوق را نه به اختيار يكسو نهادن ، و نظر مفكره را هرچند طبيعت بر مراقبت آن مجبوبست « 15 » از آن سمت بريده كردن ، چه ديده اگرچه جوهرى نفيس است چون نور او مبادا باطل گردد از ذات او بس تمتعى نتواند « 16 » بود ، و دست ( هرچند « 17 » ) عضوى شريف است چون حاشى « 18 » المجلس از كار فرو ماند از وجود او زيادت فايدهء صورت نتوان كرد ، و عمر باز انكه نعمتى بزرك است چون دور ازو بناكامى گذرد از دوام او بيشتر لذّتى نتوان يافت ، و فرزند اگرچه ميوهء دل است چون و العياذ بالله ناخلف آيد « 19 » ببقأ او افزونى اعتدادى نتواند بود ، و دوست اگرچه دستيارى قوى است چون

--> ( 1 ) از . ( 2 ) ضا ، شعر . ( 3 ) لا تعاتيه . ( 4 ) مقارف ( ش ، مرتكب شونده و نزديك شونده ) . ( 5 ) ضميت . ( 6 ) ضا ، باز . ( 7 ) اعراض ، ( 8 ) كرده . ( 9 ) ضا ، كه . ( 10 ) زده . ( 11 ) مىبرده باخبر مىشده . ( 12 ) جابر . ( 13 ) بچنين . ( 14 ) و . ( 15 ) مجبولست . ( 16 ) نتوان . ( 17 ) اگرچه . ( 18 ) حاش . ( 19 ) آمد .